موضوعات

*صفحه ی اصلی

*نسیم فردوس

*رویداد

*علمی

*سرگرمی

*پنجره

*پلاک

*انگلیسی

آرشیو
پیوندها

امام خمینی(ره)

مقام معظم رهبری

آیت الله وحید خراسانی

آیت الله مکارم شیرازی

آیت الله بهجت (ره)

آیت الله فاضل لنکرانی (ره)

آیت الله جوادی آملی

آیت الله سیستانی

آیت الله نوری همدانی

آیت الله میرزا جواد تبریزی

آیت الله صافی گلپایگانی

خبرنامه
با عضویت در خبرنامه از آخرین به روز رسانی مطلع می شوید
ایمیل
ارتباط با ما
جهت ارتباط با ما می توانید از طریق پست الکترونیکی به آدرس Info@sepehre7om.ir و یا از طریق تلفن همراه به شماره 09102041912 پیام ارسال نمایید.

داستانك هايي از زندگي رسول اكرم

چاپ هشتم کتاب «پیامبر(صلی الله و علیه واله وسلم)» داستانک‌هایی از حیات نورانی پیامبر اعظم(صلی الله و علیه واله وسلم) از سوی انتشارات کتاب دانشجویی روانه بازار شد. در مقدمه این کتاب ذکر شده است که به خاطر انتخاب قالب روایی و داستانی برای بیان تاریخ در برخی موارد متون عینی برداشت نشده اما داستان‌ها از فحوای تاریخ است و 70 داستان کوتاه این کتاب تحفه‌ای است به پیشگاه بی‌بدیل حضرت ختمی مرتبت.
این کتاب که در حاشیه صفحات، حاوی احادیث و شرح کوتاهی از برخی خصائل اخلاقی - مدیریتی پیامبر اعظم(صلی الله و علیه واله وسلم) است با قیمت 700 تومان روانه بازار نشر شده است. به مناسبت میلاد فرخنده حضرت خاتم‌الانبیاء(صلی الله و علیه واله وسلم) برخی از داستان‌های این کتاب را برای خوانندگان سپهر هفتم منتشر می‌کنیم
سیمای محمد(صلی الله و علیه واله وسلم)
موی سرش از نرمه گوش پائین تر نمی آمد و اگر بلندتر می شد، میان موها را می شکافت به طرفین. پیشانی بلندی داشت و ابروان کمانی. دندانهایی صاف، سفید و زیبا. بینی باریک و کشیده. هرگاه پهلوی چراغ می نشست، نور چراغ رخت برمی بست.
مسرور که می شد، چشم بر هم می نهاد و آرام آرام لبخند روی لبهایش جاری می شد. ملیح می شد، پیامبر. گاهی وقتها هم دانه های سفید تگرگ، میان آن صورت رویایی و دلنشین می نشستند و دلبری اش را صدچندان می کردند. با اینکه نوجوانی بیش نبود، اما هرگز بلند نمی خندید؛ محمد.
به عدد رگ‌های بدن
با دست خود دام ها را می بست و شیر می دوشید؛ خودش. همیشه خود افسار شترش را می گرفت. نعلین و جامه اش را خود، پینه می کرد. زیراندازش حصیر بود و بالشش لیف خرما. نان جو می خورد و خرما. هرگز سه روز متوالی نان گندم نخورد. روزه را با خرما و اگر نبود با آب افطار می کرد. اغلب یک روز در میان روزه می گرفت. از مجلسی برنمی خاست، مگر اینکه 25 بار در آنجا استغفار می کرد. اغلب رو به قبله می نشست. هر روز سیصد و شصت مرتبه به عدد رگهای بدن، می گفت:«الحمدلله رب العالمین، کثیرا علی کل حال.»
هدیه را می پذیرفت، حتی اگر جرعه ای شیر می‌بود. انگشتر نقره در دست راست می کرد و لباس سفید می پوشید و خربزه و انگور را بسیار دوست می داشت.
تو اینجا چه کار می کنی؟
«- کسی حق ندارد به قرآن محمد گوش کند. اینها سحر است، جادوست. مراقب باشید. نگذارید فرزندانتان به محمد گوش فرا دهند.»
... در تاریکی شب کنار کعبه ایستاده بودند و به صدای محمد که داشت قرآن می خواند، گوش می کردند... اصلا متوجه روشن شدن هوا نشدند. با طلوع خورشید، چهره های همدیگر را دیدند و...
- تو اینجا چکار می کنی؟
- خودت برای چه از دیشب تا حالا اینجا ایستاده ای؟
- هر دوی شما حماقت کرده اید؟ نمی گویید...
- پس شما چی؟
- من می خواستم بدانم اینکه ادعای پیامبری می کند، چه چیزی در چنته دارد. همین!
- ولی انصافاً صدای زیبایی دارد.
- خجالت بکشید، سحرتان کرده. برای شما زشت است!
- یک‌بار که عیبی ندارد، قول بدهیم دیگر اینطرف ها پیدایمان نشود، آخر ما ...
- بله اگر مردم ما را اینجا ببینند، روزگارمان سیاه می شود.
- بهتر است زودتر برویم. آفتاب کاملا همه جا را روشن کرده است.
فردا صبح دوباره همدیگر را دیدند و باز بگومگو شروع شد. ابوجهل و ابوسفیان و اخنس ابن شریق! آمده بودند قرآن محمد را بشنوند!
اگر نمی آمدم...
هنوز مسجد تکمیل نشده بود، برای حرفهایش کنار کنده نخلی می ایستاد که همسایه مسجد محسوب می شد. به آن تکیه می داد و خطبه می خواند. چند روزی نگذشته بود که مردی آمد و منبری را که خود برای پیامبر(صلی الله و علیه واله وسلم) ساخته بود، به داخل مسجد برد. اولین باری بود که روی منبر می نشست. هنوز بسم الله را تمام نکرده بود که صدای ناله عجیبی همه را متعجب کرد. به سرعت از مسجد بیرون دوید. مردم هم به دنبالش. بیرون که رسیدند، دیدند کنار همان کنده ایستاده است و دست به تنه اش می کشد. ناله قطع شده بود. رو کرد به مردم و گفت: «اگر نمی آمدم تا قیامت ناله می کرد.» از آن پس به «او» ستون حنانه می گفتند. عرب به کسی که ناله های سوزناک می کند «حنانه» می گوید.
جادوگری!
گفتند: «اگر پیامبری باید معجزه کنی.»
- آنوقت ایمان می آورید؟
- آری.
- خب بگوئید.
گفتند: «آن درخت را بگو از ریشه کنده شود و این جا بیاید.» اشاره ای کرد. درخت از زمین کنده شد و روی ریشه ها تا پیش پیامبر دوید و سایه اش را بر سرش انداخت.گفتند: «درخت دو نیم شود.» گفت و شد. گفتند: «حالا به هم بچسبد.» گفت و شد. گفتند: «بگو برگردد.» گفت و برگشت. گفتند تو جادوگری!
- «می دانستم ایمان نمی آورید. می بینمتان که در بدر کشته می شوید و جنازه تان را درون چاه می اندازیم...»
در بدر کشته شدند و جنازه شان در چاه انداخته شد.
گردو بیاورید و مرا بخرید
دیر کرده بود. هیچ وقت برای نمازجماعت دیر نمی آمد. نگرانش شدند و رفتند دنبالش. توی کوچه باریکی پیدایش کردند. دیدند روی زمین نشسته، بچه ای را سوار کولش کرده و برایش نقش شتر را بازی می کند.
- از شما بعید است، نماز دیر شد.رو به بچه کرد و گفت: «شترت را با چند گردو عوض می کنی» و بچه چیزی گفت. گفت بروید گردو بیاورید و مرا بخرید. کودک می خندید، پیامبر هم.
خرما با هسته!
نشسته بودند دور هم خرما می خوردند. هسته خرماهایش را یواشکی می گذاشت جلوی علی. بعد از مدتی گفت: «پرخور کسی است که هسته خرمای بیشتری جلویش باشد.» همه نگاه کردند. جلوی علی(علیه السلام) از همه بیشتر بود. علی(علیه السلام) گفت: «ولی من فکر می کنم پرخور کسی است که خرماهایش را با هسته خورده.» همه نگاه کردند. جلوی پیامبر(صلی الله و علیه واله وسلم) هسته خرمایی نبود. «همه» خندیدند.

صلح امام حسن

مبارزات پیشوای دوم، قبل از دوران امامت
به شهادت تاریخ، امام حسن علیه السلام فردی بسیار شجاع و با شهامت بود و هرگز ترس در وجودش راه نداشت. او در راه پیشرفت اسلام، از هیچ گونه جانبازی دریغ نمی ورزید. نمونه این جانبازی ها در جنگ جمل، در رکاب امیرمؤمنان علیه السلام است که ایشان از یاران دلاور و شجاع علی علیه السلام پیشی می گرفت و بر قلب سپاه دشمن، حملات سختی می کرد.
هم چنین آن حضرت توانست با وجود کارشکنی های ابوموسی اشعری در کوفه و هم دستانش، بیش از نه هزار نفر از شهر کوفه به میدان جنگ گسیل دارد. در جنگ صفین نیز امام مجتبی علیه السلام در بسیج عمومی نیروها و گسیل داشتن ارتش امیرمؤمنان علیه السلام برای جنگ با سپاه معاویه، نقش مهمی به عهده داشت و باسخنان پر شور و مهیج خویش، مردم کوفه را به جهاد در رکاب امیرمؤمنان علیه السلام و سرکوبی خائنان و دشمنان اسلام دعوت می نمود.
مناظرات کوبنده امام حسن علیه السلام با معاویه
امام حسن علیه السلام ، هرگز در بیان حق و دفاع از حریم اسلام، از خود نرمش نشان نمی داد. ایشان آشکارا از اعمال ضد اسلامی معاویه انتقاد می کرد و سوابق زشت و ننگین معاویه و دودمان بنی امیه را بی پروا فاش می ساخت. معاویه برای تثبیت موقعیت خود و برای آن که وانمود کند که امام مجتبی علیه السلام مطیع و پیرو اوست، به آن حضرت که راه مدینه را در پیش گرفته بود، پیام فرستاد که شورشی را سرکوب سازد و سپس به سفر خود ادامه دهد! امام به پیام او پاسخ داد که: «من برای حفظ جان مسلمانان از جنگ با تو خودداری کردم و این موجب نمی شود که از طرف تو با دیگران بجنگم. اگر قرار به جنگ باشد، پیش از هر کس باید با تو بجنگم؛ چون مبارزه با تو، از جنگ با خوارج لازم تر است».
قانون صلح در اسلام
در اسلام، هم جنگ است و هم صلح. در تاریخ حیات پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله ، هر دو صحنه را می بینیم؛ ایشان در بدر، احد و... دست به جنگ زد، و در شرایطی دیگر که مصلحت را در صلح می دید، با دشمنان اسلام از در صلح وارد می شود که نمونه آن «صلح حدیبیه» است.
امام مجتبی علیه السلام در پاسخ شخصی که به صلح آن حضرت اعتراض داشت، به پیمان های صلح پیامبر اسلام استناد نمود و فرمود: «به همان دلیل که پیامبر با آن قبایل پیمان صلح بست، من نیز با معاویه قرارداد صلح منعقد ساختم».
وظیفه امام
وظیفه امام، فقط صلح، جهاد، ولی عهدی، حرکت فکری فرهنگی و... نیست؛ بلکه وظیفه امام، تبیین دین خداست. امامان معصوم علیهم السلام در موقعیت های خاصی، تصمیم های سازنده ای به نفع مسلمانان و دین اسلام می گرفتند. امام مجتبی علیه السلام هم در واقع صلح نکرد، بلکه صلح بر ایشان تحمیل شد؛ یعنی اوضاع نامساعد دست به دست هم داد و وضعیتی را به وجود آورد که صلح به عنوان یک مسأله ضروری بر امام تحمیل گردید، به گونه ای که هر کس دیگر به جای آن حضرت بود و در چنین شرایطی قرار می گرفت، چاره ای جز قبول صلح نداشت.
سیاست خارجی
در زمان امام حسن مجتبی علیه السلام ، جنگ داخلی مسلمانان هم، به سود جهان اسلام نبود؛ زیرا امپراتوری روم شرقی که ضربه های سختی از اسلام خورده بود، همواره در پی فرصت مناسب بود تا ضربت مؤثر و تلافی جویانه ای بر پیکر اسلام وارد کند و خود را از نفوذ اسلام آسوده سازد.
وقتی که گزارش صف آرایی سپاه امام حسن علیه السلام و معاویه در برابر یکدیگر به سران روم شرقی رسید،زمام داران روم فکر کردند که بهترین فرصت برای تحقق بخشیدن به اهداف خود را به دست آورده اند. از این رو، با سپاهی عظیم، عازم حمله به کشور اسلامی شدند. آیا در چنین شرایطی، شخصی چون امام حسن علیه السلام که رسالت حفظ اساس اسلام را دارد، جز قبول صلح راهی دیگر داشت؟ یعقوبی، تاریخ نگار برجسته می نویسد: «هنگامی که معاویه پس از صلح باامام حسن علیه السلام ، در راه بازگشت به شام بود، خبر صف آرایی روم به منظور حمله به کشور اسلامی به وی رسید. از این رو، چون معاویه قدرت مقابله با چنین قوای بزرگی را در خود نمی دید، با آن ها پیمان صلح بست و متعهد شد که صدهزار دینار به دولت روم شرقی بپردازد».
جامعه ای نامتحد
در زمان امام مجتبی علیه السلام عراق، جامعه ای متشکل، فشرده، و متحد نبود؛ بلکه از قشرها و گروه های مختلف و متضادی تشکیل یافته بود که هیچ گونه هماهنگی و تناسبی با هم نداشتند. پیروان امویان، خوارج، که جنگ با هر دو اردوگاه را واجب می شمردند، مسلمانان غیرعرب که از نقاط دیگر در عراق گرد آمده بود و تعدادشان به بیست هزار نفر می رسد، گروهی که عقاید ثابت نداشتند و در ترجیح یکی از طرفین بر دیگری در تردید بودند و سرانجام، پیروان و شیعیان خاص علی علیه السلام ، مردم آن روز عراق و کوفه را تشکیل داده بودند.
سپاه ناهمگون
شیخ مفید می نویسد: عراقیان خیلی به کندی و بی علاقگی برای جنگ آماده شدند و سپاهی که امام حسن علیه السلام بسیج نمود، از گروه های مختلفی تشکیل می شد که عبارت بودند از: شیعیان خاص علی علیه السلام ، خوارج، افراد دنیاپرست که به طمع غنیمت در سپاه امام داخل شده بودند، افراد دو دل که بین شخصیت بزرگی مانند امام حسن علیه السلام و معاویه تفاوتی قایل نبودند و هم چنین، گروهی که به خاطر تعصبات قبیله ای و صرفا به پیروی از رئیس قبیله برای جنگ حاضر شده بودند. بدین ترتیب، سپاه امام مجتبی علیه السلام فاقد یک پارچگی و انسجام برای مقابله با معاویه بود. صف آرایی امام حسن علیه السلام
بعضی تاریخ نگاران معتقدند که امام مجتبی از ابتدا قصد جنگیدن نداشت و درصدد گرفتن امتیازات مادی از معاویه بود و مخالفت ایشان با معاویه، برای تأمین همین امتیازات بود؛ ولی اسناد تاریخی نشان می دهد که اگر پیشوای دوم نمی خواست با معاویه بجنگد، معنا نداشت که سپاه ترتیب دهد و نیرو بسیج کند. در تاریخ نقل شده که امام سپاه ترتیب داد و آماده جنگ شد، ولی به علت عدم هماهنگی و چند دستگی سپاه و نیز توطئه های معاویه، قبل از جنگ و بدون برخورد نظامی، سپاه از هم پاشیده شد و مردم از اطراف امام پراکنده شدند و امام به ناچار از جنگ خودداری کرد و مجبور به پذیرفتن صلح شد. بنابراین، کار امام مجتبی علیه السلام با قیام و اعلان جنگ و تهیه لشکر آغاز شد و سپس با درک عمیق اوضاع و شرایط جامعه اسلامی و رعایت مصالح روز، به صلح مشروط انجامید.
توطئه معاویه
امام حسن علیه السلام کوفه را به قصدجنگ با معاویه ترک گفت و عبیداللّه بن عباس را با دوازده هزار نفر به عنوان فرمانده گسیل داشت. عبیداللّه با سپاه خود به محلی به نام «مَسکِنْ» رسید و در آن جا اردو زد، ولی طولی نکشید که به امام خبر دادند که عبیداللّه با دریافت یک میلیون درهم از معاویه، شبانه همراه هشت هزار نفر به وی پیوسته است. معاویه تنها به خریدن عبیداللّه بسنده نکرد؛ بلکه به منظور اختلاف در بین ارتش امام، شروع به شایعه سازی کرد که حسن بن علی با معاویه صلح کرده است.
هم چنین امام مجتبی از مدائن روانه ساباط شد. در بین راه یکی از خوارج که پیش تر کمین کرده بود، ضربت سختی بر آن حضرت وارد کرد. امام بر اثر جراحت دچار خون ریزی و ضعف شد و به وسیله عده ای از پیروان به مدائن منتقل گردید و معاویه با استفاده از این فرصت، بر اوضاع تسلط یافت و صلح بر امام حسن علیه السلام تحمیل شد.
اهداف امام مجتبی علیه السلام از انعقاد صلح با معاویه
پیشوای دوم به دلیل اوضاع نامساعد داخلی و خارجی، جنگ با معاویه را برخلاف مصالح جامعه اسلامی و حفظ موجودیّت اسلام تشخیص داد و صلح را پذیرفت تا بدین وسیله از راه مسالمت آمیز، به اهداف عالی خود برسد. از طرفی، چون معاویه به خاطر برقراری صلح و قبضه نمودن قدرت، حاضر به دادن هرگونه امتیازی بود، به طوری که ورقه سفید امضا شده ای برای امام فرستاد و نوشت هر چه در آن ورقه بنویسد، مورد قبول وی می باشد. امام هم از آمادگی او حداکثر استفاده را نمود و موضوع های مهم و حساس را که در درجه اولِ اهمیت قرار داشت و از آرمان های آن حضرت بود، در پیمان صلح گنجانید و از معاویه تعهد گرفت که به مفاد قرارداد عمل کند.
متن صلح نامه
موارد صلح نامه ای که امام حسن علیه السلام نوشت، چنین است: 1. حسن بن علی حکومت را به معاویه واگذار می کند، مشروط به آن که معاویه طبق دستور قرآن و روش پیامبر رفتار کند؛ 2. بعد از معاویه، خلافت از آن حسن بن علی خواهد بود و اگر برای او حادثه ای پیش آید، حسین بن علی زمام امور را در دست گیرد و هم چنین معاویه حق ندارد کسی را به جانشینی خود انتخاب کند؛ 3. بدعت و ناسزاگویی و اهانت نسبت به علی علیه السلام و لعن آن حضرت در حال نماز باید متوقف گردد و از علی جز به نیکی نباید یاد گردد؛ 4. مبلغ پنج میلیون درهم در بیت المال کوفه موجود است، باید زیر نظر امام مجتبی صرف شود؛ 5. معاویه تعهد می کند که تمام مردم، به ویژه شیعیان از تعقیب و آزار وی در امان باشند. در پایان پیمان، معاویه تعهد کرد که تمام مواد آن را محترم شمرده، به طور دقیق به مورد اجرا بگذارد. او خدا را بر این مسأله گواه گرفت و تمام بزرگان و رجال شام نیز گواهی دادند. بنابر صحیح ترین روایات، این قرارداد در نیمه جمادی الاولی سال 41 هجری قمری بسته شد.
تحلیل اهداف صلح نامه
بزرگان و زمام داران هنگامی که شرایط را برخلاف اهداف خود می یابند، می کوشند راهی را در پیش گیرند که ضرر آن کم تر باشد. امام مجتبی علیه السلام نیز چنین کرد؛ چون هدف ایشان رسیدن به قدرت و تشکیل حکومت اسلامی نبود، بلکه هدف اصلی، صیانت و نگهداری قوانین اسلام در اجتماع، و رهبری جامعه براساس این قوانین بود و اگر این روش به وسیله معاویه اجرا می شد، باز تا حدودی هدف اصلی تأمین شده بود.
از طرفی دیگر، معاویه سی سال از حسن بن علی بزرگ تر بود، و پس از مرگ معاویه، امام حسن می توانست آزادانه رهبری جامعه اسلامی را به عهده گیرد. دیگر این که در شرایطی که علی علیه السلام در نماز جمعه بی پروا سبّ و شَتْم می شد و این، به صورت یک بدعت ریشه دار در آمده بود و شیعیان و دوست داران آن حضرت، مورد تعقیب، تهدید و شکنجه بودند، گرفتن چنین تعهدی از معاویه، بسیار با اهمیت به شمار می آمد.
رفتار معاویه پس از انعقاد صلح
پس از انعقاد صلح بین امام مجتبی علیه السلام و معاویه، دو طرف وارد کوفه شدند و در مسجد بزرگ شهر گرد آمدند. مردم انتظار داشتند که مفاد صلح نامه از ناحیه دو رهبر در حضور مردم مورد تأیید واقع شود، ولی معاویه بر فراز منبر رفت و خطبه ای خواند و نه تنها بر مفاد صلح نامه تاکید نکرد؛ بلکه آن را مورد تمسخر قرار داد و چنین گفت: «من به خاطر این باشما نجنگیدم که نماز و حج به جا آورید و زکات بپردازید، چون می دانم که این ها را انجام می دهید؛ بلکه برای این با شما جنگیدم که شما را مطیع خود ساخته و بر شما حکومت کنم». آن گاه افزود: «آگاه باشیدکه هر شرط وپیمانی که با حسن بن علی علیه السلام بسته ام، زیر پاهای من است و هیچ گونه ارزشی ندارد» و بدین ترتیب، تمام تعهدات خود را زیر پا گذاشت و صلح نامه را نقض کرد.
سخن امام درباره انگیزه صلح
امام مجتبی علیه السلام در پاسخ شخصی که به صلح ایشان اعتراض کرد، چنین فرمودند: «من به این علت حکومت و زمام داری رابه معاویه واگذار کردم که یارانی برای جنگ با وی نداشتم. اگر یارانی داشتم، شبانه روز با او می جنگیدم تا کار یکسره شود. من کوفیان را خوب می شناسم و بارها آن ها را امتحان کرده ام. آن ها مردمان فاسدی هستند که اصلاح نخواهند شد؛ نه وفا دارند، نه به تعهدات و پیمان های خود پای بندند و نه دو نفر از آن ها در کاری با هم موافق اند. درظاهر به ما اظهار اطاعت و علاقه می کنند، ولی در عمل با دشمنان ما همراه اند».
سیاست معاویه
معاویه پس از صلح با امام حسن علیه السلام ، نه تنها تعدیلی در روش خود به عمل نیاورد؛ بلکه پیش از پیش بر شدت عمل و جنایت خود افزود. او بدعتِ اهانت به علی علیه السلام را پیش از گذشته رواج داد و عرصه زندگی را بر شیعیان و یاران آن حضرت تنگ ساخت، به طوری که شیعیان، یا زندانی و متواری می شدند و یا دور از خانه و کاشانه خود، در محیط فشار و خفقان به سر می بردند. هم چنین معاویه سیاست تهدید و گرسنگی را بر ضد عراقیان به اجرا گذاشت و آن ها را از هستی ساقط کرد و از طرف دیگر، حقوق و مزایای ایشان را قطع کرد.
چهره معاویه
معاویه در دوران زمام داری خود، همواره با نقشه ها و سیاست های عوام فریبانه، می کوشید به حکومت خود رنگ شرعی و اسلامی بدهد. او از این که افکار عمومی، انحراف وی را از خط سیر صحیح سیاست اسلامی بفهمد، جلوگیری می کرد. معاویه هر چند در عمل اسلام را تحریف می کرد و جامعه اسلامی را به جامعه غیراسلامی مبدل می ساخت، ولی در ظاهر، مقررات اسلامی را اجرا می کرد. در نتیجه، مردم جنگ امام مجتبی علیه السلام با معاویه را یک اختلاف بر سر قدرت به شمار می آوردند، نه قیام حق در برابر باطل!
صلح از نگاه روایات
امام علی علیه السلام فرمودند: عاقل آن نیست که خیر از شر تشخیص بدهد؛ بلکه عاقل آن است که در بین دو شر، شر کم تر را تشخیص دهد و برگزیند.
امام حسن فرمودند: مصالحه نمودم تا به خصوص شیعیانمان حفظ بشوند. پس مناسب دیدم جنگ به روزی دیگر محول گردد.
پیامبر فرمودند: این پسرم (حسن) سرور است و شاید خداوند به وسیله او، میان دو گروه از مسلمانان اصلاح کند.
اوضاع نامساعد در زمان امام مجتبی علیه السلام
نشانه های تاریخی خبر می دهد که اگر امام مجتبی علیه السلام قیام می کرد و میان خود و معاویه شمشیر می نهاد، او را به زودی به عنوان یک شهید قهرمان نمی کشتند؛ بلکه معاویه حیله گر، او را به اسیری می گرفت. معاویه که درصددبود که ضربه ای بر خاندان رسول اللّه صلی الله علیه و آله وارد کند، از طریق اسیر کردن یکی از بزرگان آل محمد صلی الله علیه و آله این کار را انجام می داد و امام در صورت شکست خوردن، به گونه ای نامعلوم از بین می رفت و با شکست خوردن سپاه امام، معاویه بر سرزمین های اسلام می تاخت و تا می توانست می کشت و بدین گونه، کشته شدگان برخلاف واقعه عاشورا، محدود نمی ماند و این بود آن حفظ خونی که امام از آن یاد می کرد.
صلح، زمینه ساز قیام عاشورا
صلح امام حسن علیه السلام زمینه ساز قیام عاشورا بود. پس از این صلح و زیر پا گذاشتن آن از سوی امویان و معاویه، همه عوامل دست به دست هم داد تا وجهه عمومی حکومت بنی امیه رابیش از پیش برای مردم روشن بشود و موقعیتش تضعیف گردد. نیز این حوادث، باعث هم بستگی هرچه بیش تر صفوف شیعیان و تقویت جبهه ضد اموی شد و به تدریج، زمینه نهضت و قیام حسینی را فراهم ساخت. همه این عوامل، باعث شد که چهره حقیقی حکومت اموی معلوم شود و ماسکی که در ابتدا زده بودند، برداشته و راه قیام عاشورا هموار گردد. درا ین هنگام بود که حسین بن علی علیه السلام ضربه قاطع را بر پیکر حکومت بنی امیه وارد ساخت، در حالی که اگر همین قیام درزمان امام حسن علیه السلام نبود، چنین ثمراتی را در برنداشت.
دو روی یک رسالت
امام حسن علیه السلام با صلح خویش، فقط سنگر مبارزه را تغییر داد؛ به عبارت دیگر، تغییر جای داد نه تغییر جهت. قبله مردان حق، همواره مبارزه با باطل بوده است؛ چه از میدان عاشورا، چه از درون کوچه ها و محله های کوفه و مسجد مدینه، و چه از زندان بغداد. امام حسن علیه السلام معاویه را بزرگ ترین مانع نشر حق و عدالت درآن روزگار می دانست و او را هدف مبارزه خود ساخته بود؛ گاه از زاویه تجهیز سپاه و گاه از زاویه تدبیر قبول صلح.
حسن علیه السلام از بذل جان خود دریغ نداشت و حسین علیه السلام در راه خدا، جان بازتر از حسن نبود. چیزی که هست، حسن جان خود را در یک جهاد خاموش و آرام فدا کرد و چون وقت شکستن سکوت رسید، شهادت کربلا واقع شد؛ شهادتی که پیش از آن که حسینی باشد، حسنی بود.

«لا إِكراهَ فِي الدّين» يعني چه؟

اگر معنای این بخش از آیه‌ی مبارکه این بود که در دین هیچ اجباری نیست و مردم آزاد و مجازند که هر اعتقادی داشته باشند و هر کاری دلشان می‌خواهد انجام دهند، دیگر خداوند متعال نه تنها پیامبر، کتاب و احکامی ارسال و انزال نمی‌نمود، بلکه بهشت و جهنمی نیز نمی‌آفرید و آن وقت تازه این سؤال مطرح می‌شد که اصلاً نتیجه‌ی این آفرینش و سفر به دنیا و گذر از آن چیست؟ پس چه فرقی بین عالم و جاهل، مؤمن و کافر، ظالم و مظلوم و ... وجود دارد و مگر خداوند حکیم انسان را بیهوده آفریده و یله رها کرده است و مگر عادل نیست [العیاذ بالله]. وانگهی مگر می‌شود که انسان در باور یا انجام عملی آزاد و مجاز باشد، اما در نهایت محاکمه گردد که چرا چنین کردی و چرا چنان نکردی؟ پس با رجوع به «عقل» و هم چنین آیات قرآن کریم و احکام و بشارت‌ها و انذارها و احکام و حدودی که باید در دنیا اجرا شود و جزا و عقابی که در آخرت داده می‌شود، معلوم می‌گردد که منظور از آیه، اعطای چنین آزادی و مجوز ارتکاب به هر عملی نیست. باید دقت شود که اگر چه آیه مبارکه به «اجباری در دین نیست ترجمه می‌شود) و این معنا صحیح هم هست، اما هر دو واژه‌ی «اکراه» و «اجبار» عربی است. پس اگر اراده‌ی خداوند بر این تعلق می‌گرفت که در گرایش به دین و انجام اوامر الهی هیچ اجباری نباشد، می‌فرمود: «لا اجبار فی‌الدین»! ولی فرمود: «لا اکراه فی‌الدین» یعنی اکراهی در دین وجود ندارد. و معنای اکراه بسیار وسیع‌تر از اجبار است. هر چند که «اجبار» را نیز حمل می‌کند. واژه‌ي «اكراه» يعني چيزي كه نزد انسان ناخوشایند باشد و شاید از آن جهت در مورد اجبار نیز به کار می‌رود که انسان از «اجبار» و کار اجباری که قبولش ندارد، خوشش نمی‌آید. پس، از این بخش آیه‌ی مبارکه قبل از آن که معنای اجبار را اخذ کنیم، می‌فهمیم که در دین خدا هیچ مطلب یا دستوری که فطرت و عقل انسان آن را نپسندد و نسبت به آن اکراه داشته باشد، وجود ندارد و به همین دلیل هم «دین» اجباری نیست.
اما در خصوص حمل واژه به معنای «اجبار» نیز باید دقت شود که فرمود: «اجباری در دین نیست». چرا که دین یک مسئله‌ی اعتقادی و قلبی است و هیچ انسانی نمی‌تواند با جبر و زور اعتقادی را بر دیگری القاء نماید. لذا دین اجباری نفی می‌شود. چنین دینی نه واقعاً دین است و نه مقبول می‌افتد. و اگر دقت شود در اسلام [تشیع] قید شده است که «اصول دین» تحقیقی است و تقلید در اصول جایز نیست. یعنی انسان باید با عقل و قلب بدان برسد نه با تقلید از دیگران. و این مهم یکی از معانی روشن «در دین اجباری نیست» می‌باشد. مرحوم علامه‌ طباطبایی در ذیل این آیه می‌فرماید: «در جمله:" لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ"، دين اجبارى نفى شده است، چون دين عبارت است از يك سلسله معارف علمى كه معارفى عملى به دنبال دارد، و جامع همه آن معارف، يك كلمه است و آن عبارت است از" اعتقادات"، و اعتقاد و ايمان هم از امور قلبى است كه اكراه‏ و اجبار در آن راه ندارد، چون كاربرد اكراه تنها در اعمال ظاهرى است، كه عبارت است از حركاتى مادى و بدنى (مكانيكى)، و اما اعتقاد قلبى براى خود، علل و اسباب ديگرى از سنخ خود اعتقاد و ادراك دارد و محال است كه مثلاً جهل، علم را نتيجه دهد، و يا مقدمات غير علمى، تصديقى علمى را بزايد.» المیزان (ترجمه)، جلد 2، ص 523)
نکته‌ی مهم دیگری که برای فهم بهتر منظور آیه‌ی کریمه باید بدان دقت نمود، ترفند دشمنان در نیمه خواندن آیه و حکم به آن است(؟!) در صورتی که این آیه ادامه‌ای دارد که هم علت اجباری نبودن دین را توضیح می‌دهد و هم نتیجه‌ی اعتقاد و عمل به دین مؤمنان را که عکس‌اش برای کفار ثابت است بیان می‌نماید. آیه چنین است: لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى‏ لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ (البقره - 256) در دين هيچ اجبارى نيست. (چرا که راه) هدايت از گمراهى مشخص شده است. پس هر كس كه به طاغوت كفر ورزد و به خداى ايمان آورد، به چنان رشته استوارى چنگ زده كه هیچ‌گاه گسسته نگردد. خدا شنوا و داناست‏. و در آیه‌ی بعد نیز نتیجه‌ی عدم ایمان و عمل به دین را که خلود در جهنم و عذاب آتش قید می‌نماید: اللَّهُ وَلىِ‏ُّ الَّذِينَ ءَامَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلىَ النُّورِ وَ الَّذِينَ كَفَرُواْ أَوْلِيَاؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلىَ الظُّلُمَاتِ أُوْلَئكَ أَصْحَبُ النَّارِ هُمْ فِيهَا خَلِدُونَ(البقره - 257) خدا ولیّ مؤمنان است. ايشان را از تاريكي‌ها به روشنى مى‏برد. و آنان كه كافر شده‏اند، طاغوت ولیّ آنهاست، كه آنها را از روشنى به تاريكي‌ها مى‏كشد. اينان جهنميانند و همواره در آن خواهند بود. پس، یک معنای «در دین اجباری نیست» همین است که خداوند متعال: انسان را (مانند ملائك يا حيوانات يا ساير موجودات) مجبور نيافريده است و به رغم این که اعتقاد به خداوند و انجام دستورات دینی را بر او واجب ساخته‌، او را مجبور و بی‌اختیار نیافریده است، بلکه با اعطای عقل و اختیار، او را اشرف قرار داده و سپس با ارسال انبیاء راه را نیز براي او روشن نموده و عواقب هر راهی را نیز با صراحت و روشنی بیان نموده است. پس بديهي است كه انسان عاقل و سالم، راه رشد را بر گمراهي ترجيح مي‌دهد و بر مي‌گزيند و اگر چنین ننمود، مجازات و عذاب دنیوی و اخروی حق اوست. نه این که مجاز است هر راهی خواست برود و هر کاری خواست انجام دهد. حال که دانستیم «اجبار» فقط بر بدن و اعمال فیزیکی ممکن است نه بر باورهای قلبی و اعتقادی، ممکن است این سؤال پیش آید که پس چرا نظام اسلامی ما را در اموری مجبور می‌کند و در صورت نافرمانی عقاب هم می‌شویم، در صورتی که ما باوری نداریم و اگر کاری را هم انجام دهیم، از روی اجبار است. باید دقت شود که «مجبور نیستید» به معنای «مجاز هستید» نمی‌باشد و عقاب دنیوی و اخروی نیز برای همین منظور وضع شده است. به عنوان مثال: «مجبور نیستی نماز بخوانی یا روزه بگیری» یعنی به تو اختیار اطاعت یا تخلف داده‌ام، نه این که مجازی دلت خواست بخوان و دلت خواست نخوان! مضافاً بر این که اسلام اجازه نمی‌دهد به بهانه‌ی آزادی، حقوق دیگران پایمال گردیده و اقشار متفاوت مورد ظلم واقع شوند. لذا هر کسی آزاد است که در خلوت خود گناه کند و راه جهنم را بپیماید. اما اگر گناه و فساد خود را علنی و فرافکنی کرد و حقوق و امنیت دیگران را به مخاطره انداخت، معلوم است که جلوی او را می‌گیرند و مجازاتش هم می‌کنند.
دقت شود که طرح اين گونه شبهات براي بي‌رنگ كردن دينداري مسلمانان و در نهايت دعوت و آلوده نمودن آنها به گناه است. و گرنه همين بشر، حتي در مقابل قوانيني كه خودش وضع مي‌كند (چه صحيح باشد و چه غلط) اجبار و ضمانت اجرايي در نظر مي‌گيرد و سر پيچي از آنها را مستوجب پرداخت جريمه، تحمل زندان، حبس ابد و حتی اعدام مي‌داند، اما نوبت به اطاعت اوامر الهي كه مي‌رسد، مدعي مي‌شود كه خدا خود فرموده: در دين اجباري نيست(؟!) تأمل در این نکته لازم است كه «اجبار» در مقابل «اختيار» است. پس تا وقتي انسان اختيار دارد كه گناه نكند يا بكند، جبري بر او تحميل نگرديده است و انسان (عاقل و سالم) تا وقتي زنده است داراي اختيار است و می‌تواند گناه بکند و یا نکند – نه این که مجاز است. البته ممكن است كه رعايت برخي از قوانين فردی یا اجتماعي (مانند همه قوانین فردی و اجتماعی موجود در جهان) تا حدّي محدود بر او (اصطلاحاً) اجبار گردد تا موظف و مجبور شود حقوق دیگران را ضایع ننماید، ولي اين اجبار دليل بر سلب اختيار ذاتی او نيست و می‌تواند مرتکب جرم شود.
چنان چه بر اساس قانون هیچ کس حق قاچاق مواد مخدر را ندارد و اگر كشف شود محاكمه و مجازات مي‌شود، اما بسياري به آن مرتكب مي‌گردند، چون اختیار دارند. پس اگر گفته شد: «در خودداری از قاچاق مواد مخدر اجباری نیست، اما اگر کسی مرتکب این جرم شد اعدام می‌شود»، آیا کسی می‌گوید که ما آزاد و مجازیم تا قاچاق کنیم؟! در نتیجه، (به غير از خداوند متعال) كسي نمي‌تواند انسان را به بندگي خدا و عبادت مجبور كند، هم چنان كه كسي نمي‌تواند انسان را به كفر يا شرك مجبور نمايد و خداوندی که به این امر قادر است نيز انسان را تا وقتي زنده است مجبور ننموده است، ولی انسان باید عاقلانه عمل کند و اگر مرتکب خطا شد، حتماً مجازات می‌شود و برای این که نه تنها به مجازات محکوم نگردد، بلکه در نعمت دائمی زندگی کند، باید اوامر الهی را اطاعت نماید. و هم چنین اگر حقوق و امنیت دیگران را به مخاطره اندازد، او را با ارشاد و سپس مجازات مجبور می‌کنند تا رعایت کند.